می دونی

گاهی اوقات وقتی به گذشته بر می گرده به کوچه های قدیمی تر و 20 تا 25 سال ژیش

به اون موقع ها که سنی نداشتیم و تازه شروع کرده بودین راه رفتنو

به اون چرخ و فلکهای آبی و قرمز و زرو که یه 5 تومنی می دادیو میدوییدیم بالا

به اون بادبادکاب سفید و مشکی که کاغذشو از ورق دفتر خواهرمون کنده بودیمو حصیرشم از حصیرای ایوون کش رفته بودیم

به اون روزا که آقاهه تو کوچه ها داد می زد پشمکه پشمک

به پفک نمکیای 5 تومنی مینو که لیس زدن دستامون بعد از تموم شدنش چه حالی می داد

به قصه های شب که خانم مجری و بچه ها چه حال و هوایی داشتن

به اون روزای خوش که جایی از غم و غصه و ناراحتی و گرونی نبود

یا شاید بود و ما تو عالم بچگیمون نمی فهمیدیم

حالا هر کدوم از ما شدیم یه پای یه زندگی

که توش پره استرسه

من یکی دلم میخواد یه بار دیگه بر گردم تو همون زمونا و بشم همون دختر کوچولوی بابام

بابام....

که رفت

که خیلی زود رفت و من هنوز تو داغ نبودنش سوگوارم

برای همتون لحظای ناب دیروزی و آرامش و امکانات امروزیرو آرزو میکنم

/ 0 نظر / 6 بازدید